کی بود که میگفت وقتی بغضت گرفت آب بخوری میره پآیین؟
میتونی قورتش بدی؟
پس این بغض هآی تَلَنبآر شده توی گلوم چرآ پآیین نمیرَن بآ این حجم آبی کِ میخورم؟
کی بود میگفت میتونی بآ پلک زدن از ریختن اشک هآی تو چشمت جلوگیری کنی؟
میتونی جلوشونُ بگیری؟
پس چرآ هرچی سرمو بآلآ نگه میدآرم مقآومت میکنن و از گوشه ترین گوشه ی چشمم میآن پآیین؟
چرآ رآه خودشونُ بآز میکنن؟
حآلآ نمیشه یه بآر فقطــــ یه بــــــــــآر رآهشونُ گم کنن؟
آدرس خونشونُ یآدشون بره و مهمون من نبآشن؟
من بدم میاد..
از این مهمون هآی گآه و بیگآه بدم میآد..
من متنفرم..
من از یه همچین مهمون هایی متنفرم..
متنفــــــــر
خسته شدم..
خیلی وقته که تظاهر میکنم..
بازیگر خوبی شدم..
از بس خندیدم وقتی ناراحتم کسی جدی نمیگیره :/
میری بخوابی اما تازه اتفاق های روز میان جلوی چشمت و همینجور اتفاق های کل روزای دیگه و تا صب بیدار میمونی
مادر که شدم به جای چک کردن گوشی و کیف و لباس بچه م ، شبا بالشتش رو چک میکنم که خیس نباشه
درد من رو فقط اون بالشتی میفهمه که تا صُب خیس میشه
l
دوشنبه صبح :
زینب:میری کلاس امروز؟
+آره میای؟
_ ساعت 9:30 بیا دنبالم..
رسیدیم و شقایق اومد پیشمون..از خانومِ کهن پرسیدیم کلاس ها کجا برگزار میشه؟
_طبقه ی سوم..
رفتیم طبقه ی سوم..
یکی از کلاس ها فقط پر بود..
در زدیم و آقای محمدی (کسی که برای هلال احمر پیشش ثبت نام کردیم)تو کلاس بود..
_شما بچه های کلاس مَنید؟
+بله به ما گفتن بیایم این کلاس..
_ساعت میدونید چنده؟
+ گفتن ساعت 10 بیاین دیگه..
_کلاس ساعت 9 شروع میشه..
+ببخشید دیگه تکرار نمیشه
نشستیم و به صحبت هاش گوش دادیم..
پسرا هر 1 دقیقه برمیگشتن پشت و نگاه میکردن..
اقای محمدی درباره ی شریان و جریان خون و نب داشت صحبت میکرد..
در ُ زدن و خانومِ کهن